پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - از اصالت نشانه تا اصالت معنا - فیاض ابراهیم
از اصالت نشانه تا اصالت معنا
فیاض ابراهیم
١. هر تمدنى داراى يك »دانش مركز« است كه همه دانشهاى ديگر را هدايت و چارچوب دار مىكند. در تمدن اسلامى قديم، مانند تمدن رومى و يونانى، فلسفه، محور قرار گرفته بود؛ اين فلسفه يونانى يا رومى يا حكمت اسلامى است كه چارچوب مفهومى دانشهاى آينده را تعيين مىكند.
٢. هر تمدنى زمانى مىتواند به وجود بيايد و ماندگار شود كه يك »چارچوب معرفتى« داشته باشد كه »چارچوب مفهومى حاكم« را شكل و سپس اين چارچوب مفهومى، »چارچوب كنشى« را تشكيل مىدهد. اين چارچوب كنشى نيز همان »عقلانيت حاكم« بر تمدن را شكل داده، به همين دليل، فلسفه يا حكمت، عقلانيت حاكم بر تمدن را سامان مىدهد.
٣. اصالت معنا تمدن آينده را تشكيل مىدهد، به دليل »سياليت فرهنگى« جهان كه به وسيله »رسانههاى جهانى« به وجود آمده است، حكمت نيز متفاوت خواهد بود. آنچه غربىها، براى توجيه وضعيت جديد به كار بردهاند، »اصالت لفظ يا اصالت نشانه« است كه نام »جهانى شدن« يا »پسامدرنيسم« بر آن گذاشته اند.
٤. جهانى شدن همان اصالت نشانه است كه از وحدت اصالت نشانه و پراگماتيسم در امريكا، و فلسفه تحليلى و اصالت نشانه در انگلستان به وجود آمده است (فرق دو نظريه جهانى شدن در امريكا و انگلستان). نتيجه اين نظريه، »سطحى ساختن معنا به لفظ« است كه جذابيت خود را از طريق »تكرار نشانه« به وجود مىآورد كه به آن »فرهنگ پاپ يا عوامگرا« گفته مىشود.
٥. پسامدرنيسم نيز همان اصالت لفظ است. پسامدرنيسم، نظريه ساختار شكنى معانى متعين مدرنيسم است. پس اعتقاد به »تكثرگرايى معنايى« دارد كه از »تكثرگرايى الفاظ« به وجود آمده است؛ به عبارت ديگر، پسا مدرنيسم »تقليل معنا به لفظ« است و از طريق اين تقليل، تكثر لفظى را به تكثر معنايى سرايت مىدهد كه اين همان »نهيليسم فعال« اروپايى و غربى است.
٦. نتيجه جهانى شدن يا پسامدرنيسم، »بى معنايى« خواهد بود كه نتيجه آن افسردگى و واماندگى اجتماعى است، چون معنا قصد و هدف مىآفريند و تكثرگرايى معنا، بى مرز و بى تعين، بى هدفى را مىآفريند و اين موجب از »هم پاشيدگى ساختار كنشى« خواهد شد. از هم پاشيدگى ساختار تمدنى غرب خواهد شد.
٧. اصالت معنا، در حالى كه مزاياى اصالت لفظ را دارد، از مشكلات آن نيز بركنار مانده است. اصالت معنا اصالت را به معنا مىدهد و لفظ را در آن امحا و محور مىكند. معنا پنجهاى گشوده دارد كه همانا شهود است، چون »معنا و شهود« دو عنصر به هم پيوسته است، پس آن را به حوزه لفظ و نشانه مىكشاند و قواعد لفظ و نشانه را ناديده نمىگيرد. »و ما من رسول الا بلسان قومه ليبين لهم«.
٨. اين نظريه، به دنبال يافتن »نظام توليد معنا و مبادله آن در ساختار يك دانش« است، پس دانش در اين نظريه، نظامى فرهنگى است كه تابع نظام جهان پديدارى يك جامعه است، پس فلسفه معرفتى بر اين مبنا، بر »ارتباطشناسى دانشها« بنا مىشود؛ مشكل ارتباط شناسى رياضيات يا فيزيك، يا ارتباط شناسى علوم اجتماعى يا ارتباط شناسى اقتصاد...
٩. هر دانشى، از معنا و نشانههاى مربوط به آن شكل مىيابد. معنا و نشانه بنيادهاى شناختى و چارچوب حاكم بر دانش شناسى، تمدن جديد را تشكيل مىدهند و اين معنا و نشانهها ، تابع »آفاق و انفس« هستند، پس علوم بشريت متكثر و غنى مىشوند و از سوى ديگر، نيز با »جهان پديدارى فطرى« بشر به وحدت و تعامل مىرسد.
١٠. اصالت معنا با وحدت بخشى به دانشهاى بشرى، نهيليسم معرفتى و ساختارى را از بين مىبرد و آنكه اهداف »فرهنگهاى انسانى« به كار مىگيرد و سپس با نشان دادن »كلمه سواء«، به تعامل ميان دانش و ميان فرهنگى بپردازد و اين همان »وحدت در كثرت و كثرت در وحدت« است، پس با توجيهگرايى به نفى ديگر فرهنگها نمىپردازد و به دام شرك معرفتى غرب نمىافتد.
١١. نقد فرهنگهاى بشرى، به علت گرفتار آمدن به دام اصالت لفظ و نشانه (مثل تقدس قائل شدن براى سنتى آباء) آگاهى شكل اسطوره به خود مىگيرد و سپس شرك و تكثر گرايى در اسطوره، تجلى مىيابند، از نقد دانش آنها ريشه مىگيرد، چون فرهنگها در يك مدت طولانى كه به تمدن تبديل مىشود و تمدنها براساس »تعين« شكل مىگيرند و تعينها براساس »تكرار« به وجود مىآيند و تكرار در معنى نيست، بلكه در لفظ است، پس اصالت لفظ به وجود مىآيد و »انحطاط معنايى« يك جامعه و تمدن را رقم مىزند.
١٢. "نظام رسانهاى دانشها" در اصالت معنا بر اين اساس بنياد مىگيرد كه به تكرار دچار نشود: »من ساوا يوماه فهو مغبون«. غفلت جاى خود آگاهى نگيرد. پس ايده اعتبار بخش و عبرت بين را تبليغ مىكند. اين "خلاقيت دانشى" را رقم مىزند و اين بر يك نكته انسان شناسى بنا مىكند و آن"صاحبان عقول" يا "اولوا الالباب" است كه نگاه عبرت بين به طبيعت و تاريخ و فرهنگها دارد.